ابراهيم اصلاح عربانى

635

كتاب گيلان ( فارسى )

چهارهزارى و لقب معز الدوله در دربار عالم‌گير رسانيد و اين‌همه افتخارات مكتسبه نشان مىدهد كه او از چه اندازه احترام و عزت بهره‌ور بوده است ؛ مير غلام على آزاد بلگرامى با تفاخر مىنويسد : « فقير را بعد از ورود ممالك دكن با خان مذكور مجالس مستوفى اتفاق افتاد ، نسيم گفت‌وگويش گره‌گشاى غنچه دلهاست و گل‌ريزى تقريرش رنگ‌افروز چهره مدعا . . . » . مير محمد هاشم در شعر جرأت تخلص مىنمود ، بسيار پخته و سنجيده و نغز و بديع المضمون شعر مىسرود : « فصاحت از كلامش عيان است و بلاغت از اشعارش نمايان » زندگانى 87 ساله‌اش در نهايت عزت و افتخار به سال 1175 هجرى قمرى در اورنگ‌آباد هند به پايان آمد . جرأت را ديوانى بود كه آزاد بلگرامى اشعار ثبت شده در تذكره‌اش را از آن ديوان برگزيد ، از سرنوشت اين ديوان كمترين را اطلاعى نيست ، اشعار زير از اوست : ناتوانى هم‌عنان بوى گل دارد مرا * از نسيم صبح مىجويم ، چراغ خويش را بىبهار خلق ، شهرت با هنر دمساز نيست * نكهت گل بىشكفتن ، قابل پرداز نيست منتهاى كار عاشق ، از بدايت روشن است * شمع را آيينه انجام ، جز آغاز نيست * شد حرف سوز عشق ، بيانى كه يافتم * مانند شمع سوخت زبانى كه يافتم منظور از نظاره حسنت ، شهادت است * از قتل بدتر است امانى كه يافتم جمشيد خان اسحقى بعد از كشته شدن محمود خان اسحقى به توطئهء ملاشكر نمايندهء خان احمد خان ، همسر مقتول دختر ملك اسكندر چركسى به سال 965 هجرى قمرى به منظور دادخواهى به دربار رفت ، شاه طهماسب دستور داد پذيرايى شايسته‌اى از او به عمل آورند ، قضا را در همين اوقات ، بانوى دادخواه كه آبستن بود پسرى بزاد ، كودك را به نظر شاه رسانيدند و به دستور او به جمشيد مسمى گرديد . چون دوران شيرخوارگى پايان گرفت ، داشدار بيك مسئول تعليم و تربيت كودك گرديد و او را با خود به خلخال برد . در سال 964 هجرى قمرى امارت گيلان بيه‌پس به جمشيد خان واگذار شد ، ولى خان احمد از پذيرش حكم سر باززد و ناچار با يورش صدر الدين خان مواجه گرديد و بعد از شكست و عقب‌نشينى و برافروختن آتش خشم شاه طهماسب ، دل از بيه‌پس كند ولى بازهم از تسليم كوچصفهان خوددارى ورزيد و همين اشتباه بعدها منجر به شكست قطعى و دستگيريش شد و دوازده سال از عمرش كه براى كشور مىتوانست ثمربخش باشد به قلعه‌نشينى در قهقهه و اصطخر فارس تلف گرديد . جمشيد خان تحت نظر داشدار بيك و وكالت احمد سلطان و وزارت و معلمى امير محسن به رتق‌وفتق امور پرداخت و بعد از 5 سال اقامت در فومن ، تخت‌گاهش را به رشت منتقل نمود ، در اين زمان مسئولين ادارهء جمشيد خان با مشورت بزرگان گيلان : « مصلحت در آن ديدند كه از پادشاه ايران بواسطه جمشيد خان دختر . . . » « 1 » بطلبند تا با اين وصلت وضع او تثبيت شود پس هيئتى مركب از : « ملا پير قاسم پير بازارى ، و پير حسن خوناچايى » و مير نظام رشتى ، و خليفه خواجه على گل‌دشتى ، و قاضى عبد الكريم فومنى ، و پير شمس الدين شفتى ، و قرا بهادر . . . » « 2 » با تحف و هداياى فراوان و نامه‌اى از زبان مردم گيلان نزد شاه طهماسب روانه گرديده عرض مطلب نمودند و مورد موافقت دربار صفوى هم قرار گرفت و خديجه سلطان بيگم را در سال 977 هجرى قمرى براى جمشيد خان عقد بسته و با شكوه روانهء گيلان كردند . « 3 » روز « يكشنبه بيست و دوم شهر شعبان المعظم فيض بنيان ، سنه سبع و سبعين و تسع مائه . . . « 4 » » در حالىكه مردم رشت و فومن ، دست‌افشان و پاىكوبان مركب باشكوه عروس را نگين‌وار در ميان گرفته بودند به رشت آوردند و بدين‌گونه جمشيد خان عروس خويش را در دار الاماره پذيرا گرديد . جمشيد خان بعد از مرگ شاه طهماسب احمد سلطان را از وكالت عزل و كامران ميرزاى كهدمى را به وكالت و قرا بهادر را به سپهسالارى خويش برگزيد ، بىخبر از آن‌كه اينها را داعيه‌اى در سر است و براى حصول آرزو در جامه دوستى و اطاعت پيش آمده‌اند و بدبختانه در اين دوران خان احمد خان هم از اصطخر رها شده به گيلان بازگشته و مقدمات جنگى بزرگ را تدارك مىديد و بالاخره بين دو قدرت مسلط بر گيلان اين نبرد درگرفت ولى خان را به انگيزهء تعجيل در لشكركشى ، عدم مطالعهء جنگى ، نداشتن نقشهء درست سياسى و رزمى شكست دست داد ، سه هزار و هفتصد تن به ناروا جان خود را از دست دادند و يكهزار و پانصد تن هم به اسارت گرفتار شدند « 5 » جمشيد خان را غرور پيروزى به رفتارى نادرست و غير انسانى سوق داد ، به دستورش تمام اسرا را گردن زدند و در صحراى سياه رودبار رشت از كله‌هاى مقتولين كله‌منار ساختند ، اما چه زود قبح كردارش پاىگير وى شد ، ديرى نكشيد كه به توطئه كامران كهدمى و قرا بهادر ، در نيمه شبى تاريك جمشيد خان در داخل حرمسرا دستگير و به كهدم فرستاده شد و روز يكشنبه 8 محرم 989 نيز با تيرباران كردن او ، حمزه بيك پسر قرا بهادر دفتر سى و دو ساله هستىاش را بست . جمشيد خان اميرى هنرپرور و دانش‌پژوه بود ، كتابخانه ارزنده‌اش را توطئه‌گران يغما كردند ، خود نيز طبعى داشت و گاه شعرى مىگفت ، دو بيت زير او راست : بىوفايى ، نهايتى دارد * جور كم كن ، كه غايتى دارد تند مگذر ، كشيده دار عنان * دردمندى حكايتى دارد « 6 »

--> ( 1 ) . تاريخ گيلان ، ملا عبد الفتاح فومنى ، انجمن سالنامه و تأليفات دبيرستان شاهپور ، رشت 1315 ، صفحهء 35 . ( 2 ) . همان كتاب ، همان صفحه . ( 3 ) . تاريخ عالم‌آراى عباسى ، اسكندر بيك تركمان ، چاپ دوم ، انتشارات اميركبير 1350 ، جلد 1 ، صفحهء 135 . ( 4 ) . تاريخ گيلان ، ملا عبد الفتاح فومنى ، صفحهء 37 . ( 5 ) . همان كتاب ، صفحهء 43 . ( 6 ) . تذكرهء مجمع الخواص ، صادقى كتابدار ، ترجمهء دكتر عبد الرسول خيامپور ، تبريز 1327 ، صفحهء 19 . رضا قلى خان هدايت جمشيد خان اسحاقى را به اشتباه تركستانى و از سلاطين تركستان مىنويسد و اشعار مندرج در تذكرهء مجمع الخواص را به وى نسبت مىدهد . مجمع الفصحاء ، رضا قلى خان هدايت ، به كوشش مظاهر مصفا ، انتشارات اميركبير ، تهران 1336 ، جلد 1 ، صفحهء 34 .